طاهره جوان

نوشته شده توسط مجید. منتشر شده در معرفی افراد موفق

طاهره جوان

نام و نام خانوادگی: سرکار خانم طاهره جوان
تحصیلات: پنجم ابتدایی
موقعیت: توضیح اینکه سرکار خانم طاهره جوان بانوی کارآفرین ایرانی در 14 خرداد 1393 به دلیل بیماری جان به جان آفرین تسلیم نمود.

98 درصد سوختگی در 11 سالگی

چهل و دو سال پیش وقتی من یازده سالم بود، سوختم. مادرم در حالی که بیشتر از هفده سال نداشت، سر زا رفت و من و برادرم بی مادر شدیم. پدرم بعد از مادرم با زنی ازدواج کرد که قبلا با مرد دیگری ازدواج کرده بود و چون بچه دار نمی شد، جدا شده بود. این خانم گفت هم دختر دارم و هم پسر و با هم زندگی می کنیم اما از آنجایی که خواست خدا چیز دیگری بود، این خانم در خانه پدرم سالی یک و نهایت ده فرزند به دنیا آورد که یکی از برادران من شهید شد. وقتی نامادری ام این همه بچه آورد، من توی این بچه ها گم شدم. آن موقع امکانات مثل الان نبود و ما بچه ها هم باید کار می کردیم. خانواده ما یک خانواده پرجمعیت بود و پدربزرگ و مادربزرگ ما هم با ما زندگی می کردند. دو اتاق تودرتو بود و این همه آدم. کار من این بوده که هر روز باید نان می خریدم، چایی را دم می کردم و بعد به مدرسه می رفتم. خلاصه آنکه آن روز که آن اتفاق وحشناک برایم افتاد نانوایی شلوغ بود و من داشت دیرم می شد. وقتی آمدم خانه عجله کردم و قبل از پر کردن کتری گاز را باز گذاشتم و وقتی برگشتم به آشپزخانه که یک زیرزمین کاه گل بود، دیدم بوی گاز می آید. عقلم رسید که کبریت نزنم اما آمدم برق را روشن کنم تا بتوانم پنجره را باز کنم، آشپزخانه منفجر شد و یک موقع به خودم آمدم و دیدم دارم می سوزم. کتری آن روز دست نداشت و من آن را بغل کردهو از پله ها پایین برده بودم؛ بنابراین جلوی لباسم خیس بود و گرنه در آنجا قلب و ریه هایم هم می سوخت. وقتی همه جا آتش گرفت، آنقدر هول شده بودم که به جای آنکه پله ها را بگردم و بالا بیایم، دویدم داخل آشپزخانه؛ بنابراین تا بیایند من را پیدا کنند، خیلی سوختم.

زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه می خواهم!

سه سال پیش در بیمارستان بودم. در دو سال اول نتوانستم از تخت پایین بیایم. از شدت درد پایم را توی شکمم جمع کرده بودم و پایم همان جا چسبیده بود. نمی توانستند پانسمانم کنند. یک کرسی گذاشته بودند و یک ملافه سفید انداخته بودند روی آن را برمی داشتند، سرم به سمت عقب می رفت و من از درد هوار می کشیدم، بنابراین چانه هایم بهم چسبیده بود به گردن و سینه ام و لبم هم برگشته بود و همینطور چشمانم حالت بدی پیدا کرده بودند.لثه ام هم سوخته بود و دندان هایم هم ریخته بود. بعد از دوسال، در اولین عملی که روی من انجام شد و پایم را باز کردند، خواستم خودم را در آینه ببینم. تا آن موقعه خودم را ندیده بودم و وقتی جلوی جلوی آینه رفتم باور نکردم آن کس که می بینم خودم هستم. موجودی دیدم که معلوم نبود چه بود و خیلی از آن ترسیدم اما وقتی خودم را تکان دادم و دیدم او هم تکان می خورد، فهمیدم آن موجود خودم هستم.

بلافاصله غش کردم و افتادم. موقع افتادنم سرم هم خورد به جایی و شکست و پوست های نویی هم که تازه روی بدنم درست شده بود، قاچ خورد و خونریزی شروع شد. خیلی نا امید و ناراحت شدم و تصمیم گرفتم که دیگر زنده نباشم. ناهار نخوردم و شام هم نخوردم. فکر می کردم اگر سه چهار وعده غذا نخورم می میرم بنابراین ناهار نخوردم و شام هم نخوردم و عوض آن فقط غصه خوردم.

تصمیمم قطعی بود برای مردن. حوالی صبح زود داشتم از پنجره بیرون را نگاه می کردم. سیاهی کم کم رفت و نور جای آن را می گرفت. یک درخت خیلی قشنگ هم جلوی پنجره اتاقم در بیمارستان سوانح سوختگی بود . باد آرامی افتاده بود لای برگ هایش و آن را تکان می داد. با خودم فکر کردم که همین یک ربع پیش همه جا تاریک بود اما الان روشن شده و برگ ها به این زیبایی تکان می خورند، چرا من باید خودم را بکشم. فرض می کنم همین طوری به دنیا آمدم. خدا، شبانه روز هست، این همه آدم هستند. چرا من باید اینقدر نا امید باشم؟ یک نور امید رفت توی دل من و تصمیم گرفتم زنده باشم ، زندگی کنم و بدرد بخورم. هنوز وقت صبحانه نشده بود و همه خواب بودند. زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه می خواهم!

با مردی که %75 سوختگی داشت ازدواج کردم

از دوازده تا سیزده سالگی بیست و چهار بار عمل کردم. درسن پانزده تا شانزده سالگی هم با آقایی که خودش هم هفتادوپنج درصد سوختگی داشت ازدواج کردم. ماجرای ازدواج من هم جالب است. مددکارهای بیمارستان در این سه سال که در بیمارستان بودم با زندگی من آشنا شده بودند و می دانستند مادر ندارم و درس نخوانده ام، هیچ کاری بلد نیستم و خلاصه آنکه آینده نا مشخصی دارم، بنابراین آمدند با پدرم صحبت کردند و گفتند او باید برود هنر یاد بگیرد. پدرم موافقت نمی کرد اما آنها گفتند اگر قبول نکنید او را از شما می گیریم و به بهزیستی می سپاریم؛ بنابراین پدرم قبول کرد و من به کارگاه کورس در جاده شهر ری رفتم. در آنجا کارآگاه تعمیرات رادیو و تلویزیون، ساعت سازی، عکاسی، نقاشی و طراحی، جوشکاری، خیاطی و سوادآموزی را آموزش می دادند. من در تمام رشته های آن کارگاه ثبت نام کردم. در آن کارگاه همه خانم ها و آقایان معلول بودند اما در بین آنها آقایی هم بود که سوخته بود، ه همین خاطر توجهم به ایشان جلب شد و نگاهش کردم. او هم نگاه کرد. من دیدم دست و صورتش سوخته بنابراین برای آنکه ناراحت نشود از اینکه به او نگاه می کنم، لبخند زدم. مرا بردند به کلاسی که این آقا هم بود اما او کلاس اول را می خواند و من چهارم را. این جوان همان بود که بعد همسرم شد. همان روز اول که به آن کارآگاه رفتم با ایشان آشنا شدم و خانواده ایشان هم یک روز بعد آمدند به خواستگاری من. بلافاصله هم جواب مثبت دادم چون می خواستم زندگی کنم.

می خواستم کاری کنم با مردم باشم. به خودم قول داده بودم کاری کنم که تنها نباشم. روزی که من به آن کارآگاه رفتم، من تازه کار بودم اما همسرم از چند ماه قبل آنجا بود. آنجا وقتی همسرم را دیدم گفتند که مسیر این آقا با شما یکی است و می توانید از او کمک بگیرید. ما فرصت پیدا کردیم نیم ساعت باهم پیاده روی کنیم. در میدان قیام از سرویس پیاده شدیم و از آنجا تا چهارراه مولوی را با هم پیاده آمدیم و صحبت کردیم. همسرم جریان زندگی و سوختنش و مشکلاتش را گفت و در پایان گفت وقتی مرا دید دلش لرزید و به این فکر افتاد که با من برای ازدواج صحبت کند. او بیست ساله بود و من شانزده ساله. پدرم موافقت نمی کرد اما من گفتم اجازه بده ازدواج کنیم. ما مثل هم هستیم و می توانیم همدیگر را درک کنیم.  خیلی روزهای سختی داشتیم. درآمد نداشتیم، باید کرایه خانه می دادیم، پول دوا می دادیم . همینطور باید زندگیمان را اداره می کردیم. سه ماه آموزش ما تمام شد. من همه چیز آنجا را یاد گرفته بودم. تا کلاس چهارم سواد داشتم. به همسرم گفتم بیا خیاطی یاد بگیر گفت نه خیاطی کار زن هاست. من هم گفتم پس من می آیم جوشکاری یاد می گیرم. در کنار خیاطی جوشکاری یاد گرفتم و کنار این ها طراحی و نقاشی را. در کنار همه این ها در کلاس تعمیرات رادیو و تلویزیون ، لحیم کاری می کردم. خلاصه همه آنچه آنجا آموزش می دادند را تا حدودی یاد گرفتم. عکاسی، بافندگی با دست، قلاب بافی، آرایشگری و همه چیز را یاد گرفتم و وقتی کلاس تمام شد از همه شان استفاده کردم.

در آن روستا همه مرا به اسم خانم دکتر می شناختند

وقتی کلاسمان تمام شد جمع کردیم و رفتیم به خانه مادر شوهرم در «حصه» که روستایی حوالی فرودگاه اصفهان است. نزدیک به نه سال آنجا ماندم. خانه مادر شوهرم چند تا اتاق داشت و من از همه این اتاق ها استفاده کردم. از همان موقع که در بیمارستان بودم، تزریقات را به صورت تجربی یاد گرفته بودم. می دیدم چطور آمپول رو به سرم می زدنند و یاد گرفته بودم. علاوه بر این گل دوزی و بافندگی هم می کردم و قالی بافی را هم از مادر و خواهر شوهرم یاد گرفته بودم.

خیاطی و آموزش خیاطی هم که بود. همه کاری می کردم شاید باورتان نشود در حالی که خودم تا کلاس چهارم بیشتر درس نخوانده بودم، به دانش آموزان راهنمایی درس تقویتی می دادم. از یکی یاد می گرفتم و به آن یکی یاد می دادم. اعتماد به نفسم خیلی بالا بود. در آن روستا همه من را به اسم خانم دکتر می شناختند. در هشت نه سالی که در آن روستا بودم خیلی چیزها یاد گرفتم. یکی از چیز هایی که یاد گرفتم مدیریت بود.

آموزش رایگاه بافندگی انجام می دادم، خانم ها می آمدند یاد بگیرند. کاموا می دادم به آن ها که ضمن یاد گرفتن، برای من ببافند. خود من تنهایی در یک ساعت یک لیف می بافتم اما وقتی به آنها یاد می دادم، در یک ساعت بیست تا لیف برای من می بافتند. به آنها یاد می دادم که چگونه می توانند کلاه ببافند و بعد به آنها کاموا می دادم و می بردند خانه شان. هم یک کاره تازه یاد می گرفتند هم فردای آن روز بیست تا کلاه داشتم. آنها مفتی یاد می گرفتند و من مفتی صاحب کلاه می شدم. این یک بخشی از درآمد من بودعلاوه بر آن تزریقات، بخیه زدن، آرایشگاه، خیاطی و... خلاصه همه کاری می کردم.

حالا ماهی بیست میلیون تومان درآمد دارم

من برای مردم آن روستا شخص بدرد بخوری بودم. همه کار برای آنها کردم. به خانه هایشان می رفتم و برایشان تزریق انجام می دادم و همینطور خیاطی و آرایش. در آن روستا همه این کارها را یاد گرفتم. وقتی می رفتم این کارها را در حد اولیه بلد بودم؛ اما آنجا تمرین کردم، اشتباه کردم و یاد گرفتم. هشت نه سال آنجا کار کردم و کار یاد گرفتم و آنجا محل آغاز کار و موفقیتم بود. حالا که در اینجا کار می کنم و به جز درآمد کارمندهایم، ماهی حداقل بیست میلیون دآمد دارم، آن روستا را فراموش نکرده ام و دارم برای آنجا یک مدرسه درست می کنم. به گذشته نگاه می کنم میبینم، منی که پرده ها را می کشیدم! یک قابلمه رو چراغ می گذاشتم آب درون ان می ریختم، یک قابلمه دیگر هم می گذاشتم و درآن پیاز داغ درست می کردم که هر کسی وارد حیات می شود فکر کند که خورشت و پلو دارم. می بینم که این سختی ها را گذراندم حالا پولی که در می آورم را با خوشحالی خرج می کنم.

از اول اعتماد به نفسم بالا بود

همسرم مثل من اعتماد به نفس نداشت. من وقتی با ایشان ازدواج کردم چادر سرم می کردم و دست هایم هم زیر چادر بود و سوختگی صورتم چندان دیده نمی شد و کسی چندان متوجه سوختگی من نمی شد اما همسرم همیشه دستش جلوی دهنش بود که سوختگیش دیده نشود. آن دستش که زیاد سوخته بود، همیشه تو جیبش بود. همیشه نگران و سرش پایین بود. من برای اینکه او اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند، روسری سرم کردم و سعی کردم دستکش دستم نکنم. وقتی با او بیرون می رفتم سرم بالا بود و هرکس به ما نگاه می کرد، لبخند می زدم. الان فرهنگ مردم بالاتر رفته. آن موقعه تا نگاه می کردند می گفتند آخی، چی شد که سوختی. من ناراحت نمی شدم و جواب می دادم اما همسرم خودخوری می کرد. الان همسرم با من کار می کند. او تاکسی دارد و آژانس کارگاه من است و هر روز از مشتری های من می گوید که پشت سر من از اخلاق و کار من تعریف می کنند.

ایجاد شغل برای 90 نفر

وقتی در کارم رشد کردم به همسرم گفتم برویم تهران، اینجا دیگر جا برای رشد من نیست. آمدیم تهران و در خیابان ادیب دروازه غار یک اتاق اجاره کردیم. صاحب خانه نداشت. یک اتاق بالا داشت و یک اتاق دوازده متری پایین که من اتاق پایین را اجاره کردم. این اتاق هم اتاق زندگی ما بود هم اتاق خواب ما. هم در آن خیاطی میکردم هم آرایشگاه داشتم. طراحی و نقاشی را کنار گذاشتم چون درآمدی نداشت. در این اتاق دوازده متری با دو بچه قد و نیم قد، با دست خالی کارم را شروع کردم و یک سال نکشید که خانه خریدم، شش ماه نکشید که برای همسرم ماشین خریدم. گفتم با ماشین از خانه بیرون برود سر ذوق می آید و روحیه اش بهتر می شود. یک سال بعد از ان خانه ام عوض کردم و در جای بهتری خانه خریدم. دو سال بعد آنجا را فروختم و آمدم در امیریه خیابان ولیعصر خانه خریدم. کارم خوب بود والان علاوه بر این، تنها کار نمی کردم. فکرم را هم به کار می انداختم که کارم اقتصادی تر باشد. رو به روی خانه ما یک مسجد بود.  من زیرزمین آنجا را اجاره کردم و کارم را به آنجا بردم. آن زیرزمین ششصد متر بود و ششصد متر برای کار من خیلی خوب بود. نود نفر خیاط را استخدام کردم. این نود نفر هر کدام هر روز چهار عدد لباس می فروختند و جمع کارشان سیصدو پنجاه شصت لباس، دویست عدد خرج اجاره و دستمزد خیاط ها می شد و بقیه آن به من می رسید؛ بنابراین درآمد من به خوبی بالا رفت.

ویژگی های کار من

کار من با کار همه فرق می کند. مشتری ها می آیند، می نشینند، لباسشان آماده می شود و آن را می برند. این روش برای من از همان روستای حصه اصفهان شروع کرده بودم و به خوبی آن را انجام دادم و می دهم. از همان جا هم کار دست جمعی را آغاز کرده بودم و هنوز ادامه می دهم. می خواستم در میان مردم باشم. می خواستم مردم مرا ببینند و به کار هایی که می کنم اعتماد و به من احتیاج داشته باشند. وقتی مشتری می بیند کاری را که دیگران پنجاه هزار تومان می گیرند، من پانزده هزارتومان می گیرم و کارش هم زود آماده می شود، معلوم است که به من اعتماد می کنند و دوباره پیش من می آیند. آن خانه دوازده متری، یک اتاقک کوچک زیر پله داشت و من آنجا یک صندلی گذاشتم، یک آرایشگر حرفه ای آوردم و گفتم اینجا کار کن، هر چه در آوردی، نصف مال تو، نصف مال من. در همان اتاق دوازده متری هم چهار چهار نفر خیاط آورده بودم، روی زمین می نشستند، خیاطی می کردند و بعد چرخ هایشان را هول می دادند کنار دیوار و می رفتند. من هم به کار آنها نظارت می کردم، برش می زدم، آشپزی و بچه داری ام می کردم. از همان جا مدیریت بر تعداد زیادی آدم را تمرین کردم و رسیدم به زیرزمین مسجد که نود نفر کارگر را اداره می کردم. نود نفر خیلی زیاد است. آنها هر کدام اگر یک مشکل کوچک حل نشده داشتند، کارم  درست پیش نمی رفتبنابراین یک خانم را استخدام کردم که با خیاط ها مشاوره کرد و نظرات و مشکلات آنها را جمع و دسته بندی می کرد و به من گزارش می داد. جوابگوی مشتری ها هم همین خانم بود. یک خانم خوش برخورد و صاحب درک را استخدام کرده و به او حقوق خوب می دادم تا کارها را زیر نظر داشته باشد. بعد گفتم چرا خودم وقت بگذارم برای بچه داری و آشپزی. مستخدم گرفتم که در خانه آشپزی کند و همین طور پرستاری که بچه هایم را نگه دارد؛ یعنی از وقتم درست استفاده می کردم و ضمن استفاده درست از وقتم، کارآفرینی می کردم و به درد مردم می خوردم.

آموزشگاه رایگان

همیشه سعی کردم به مردم کمک کنم. من به انداره لازم دارم و بیشتر از آن احتیاج ندارم. هر ماه برای رضای خدا دو سه تا جهزیه می دهم. جهزیه آن چنانی نیست اما آنقدری هست که دو جوان بتوانند زندگی شان را شروع کنند. سعی می کنم برای آنها که نمی توانند عروسی آسان بگیرم تا جایی که می توانم کمک می کنم که آنها که نیازمندند بتوانند زندگیشان را آغاز کنند.

خیاط هایی که اینجا کار می کنند و خیاط هایی حرفه ایی هم هستند را، خودم آموزش داده ام. کار دیگری را در اینجا انجام می دهم آموزش رایگان است. خودم آموزش نمی دهم. مربی می گیرم و او با درسی که خوانده می آید اینجا درس می دهد. سیستم آموزش رایگان ما با آموزشگاه های دیگر فرق می کند. من از تجربه سی و هشت سال کارم استفاده می کنم و آنها که اینجا آموزش می بینند، خیاط را بهتر یاد می گیرند. در اینجا از آنهایی که ندارند و نمی توانند پول بدهند، چیزی نمی گیریم و از آنها که دارند و می توانند شهریه بدهند، خودشان شهریه می دهند و ما از اینکه شهریه می گیرم به مربی حقوق می دهیم. من به آنها که اینجا آموزش می بینند کمک می کنم مزون بزنند و یا آنها را استخدام می کنم. نمی گویم هزاران نفر اما صدها نفر در این آموزشگاه ، آموزش دیده اند. خیلی از آنها در خانه یا جاهایی که اجاره می کنند کار می کنند. درآمد خوبی دارند.

طاهره جوان: «هیچ وقت برای هیچ کاری دیر نیست. هر وقت در هر سن و در هر شرایطی بخواهید شروع کنید همان جا اول کار است.»

با فکر کار کردم که به اینجا رسیدم

در طبقه بالای خیاطی ، آرایشگاه ماست. در این آرایشگاه دوازده نفر کار می کنند. مشتری که به اینجا می آید و پارچه را می دهد، بسته به نوع کار، یکی دو ساعت وقت دارد که می تواند از آن استفاده کند. او در این فاصله به آرایشگاه سر می زند و از وقتش درست استفاده می کند. قیمت خدمات آرایشگاه ما هم یک چهارم جاهای دیگر است. بنابراین برایشان می صرفد که به خیاطی و آرایشگاه ما بیایند و می آیند. سیاست کاری مان را بر این اساس که مشتری از وقتش درست استفاده کند تعیین کردیم و این چیزی نیست مردم متوجه آن نباشند. خانم ها می آیند به چند کارشان با قیمت خیلی پایین می رسند و این به نفع همه ماست. ما دستمزد کمتری می گیریم اما چون مشتری ما زیاد است، درآمد بالایی داریم. الان آرایشگاه ها باید بنشینند تا مشتری بیاید اما در آرایشگاه ما تا مشتری بیاید اما در آرایشگاه ما مشتری ها صف می کشد. دختران من در آنجا کار می کنند. دختر بزرگم مهندسی گیاه پزشکی خوانده است. دختر دیگرم لیسانس طراحی و ژورنال شناسی را خوانده است که مربوط به کار من می شود. وقتی من نیستم دخترم برش می زند. برش زدن در خیاطی خیلی مهم است.  ما اصلا از سانتی تر استفاده نمی کنیم. به مشتری نگاه می کنیم و لباس را برش می زنیم. مشتری های جدید از این شکل کار ما تعجب می کنند اما ما به کارمان خیلی وارد هستیمو آنها بعد که می بینند لباسشان چقدر خوشگل شد می روندو تبلیغ کار ما را می کنند.  پارچه می خرند و تا شوهرشان همین اطراف چهار تا مغازه را نگاه می کند، لباس آماده و شیک به او محلق می شوند. با فکر کار کردم تا به اینجا رسیدم. پارچه فروش ها هم برای من تبلیغ می کنند چون هم کارم خوب است و هم با قیمت مناسبی کارم را ارائه می دهم بنابراین آنها برای خودشان هم که باشد آدرس مزون من را به مشتریان خودشان نشان می دهند. این ها به خاطر آن است که از فکرم استفاده کردم و سیستمی کار می کنم که همه تشویق می شوند من برایشان لباس بدوزم. پارچه فروش با پول خودش از روی کارت من، کارت چاپ می کند و به واسطه اینکه من لباس را زود تحویل می دهم، تبلیغ کار مرا می کند تا پارچه خودش را هم بفروشد.

از سوختن هم برکت داشتم

وقتی شش سالم بود، نامادری ام برای آنکه مرا تنبیه کند، وقتی از خانه بیرون می رفت می فگت یک جا بنشینیم و تکان خورم. من هم بچه بودم و بلند می شدم این طرف و آن طرف می رفتم و بریز و بپاش خودم را می کردم و او برمی گشت و مرا تنبیه می کردچون می فهمید بلند شده ام. دو سه بار که کتک خوردم، فکر کردم ببینم او از کجا می فهمد. به این نتیجه رسیدم که او مرا رو گل های قالی می نشاند و جای مرا نشان می کند. این دفعه خودم جا را معلوم کردم و وقتی رفت بلند شدم هر کار که دوست داشتم کردم و در پایان وقتی صدای در را شنیدم دویدم رفتم همان جا که او مرا در آن نشانده بود. وقتی وارد شدگفت تنبیه نمی شوی چون از جایت تکان نخورده ای. من از همان موقعه فهمیدم اگر فکر کنم کتک نمی خورم. نداشتن مادر باعث شد من خودساخته شوم. گلی که در گلخانه و در شرایط خوب می روید خیلی زود پژمرده می شود و عمرش به پایان می رسد اما گل هایی که در صحرا می رویند سفت و محکم می شوند. من اگر مادر داشتم شاید مثل اغلب خانم های معمولی بودم اما چون مادر نداشتم خیلی سختی کشیدم و محکم تر شدم.

باران و باد مرا تکان نداد و از بین نبرد. وقتی بچه بودم همیشه جای خالی مادرم را احساس می کردم اما الان فکر می کنم این قسمتم بودکه اینقدر سفت و محکم بشوم. من در بیمارستان خیلی سختی کشیدم. در طول سه سال بیست و پنج بار عمل شدم ما الان فکر می کنم حتی این سوختگی هم برای من خیر و برکت داشت. درست است سختی کشیدم اما در کنار آن کلی هم لذت بردم. الان خانواده اهلی و سالمی دارم، بچه هایم تحصیلات بالایی دارند و موفق هستند و شوهران موفقی دارند و زندگیم خداشکر خوب است.

از موفقیت دیگران شاد می شوم

از اینکه از من دعوت می کنند تا به عنوان کسی که در کارش موفق بوده به دیگران روحیه بدهم خوشحالم. سعی می کنم اگر الگو هستم، الگو بهتر و موفق تر و بیشتر با ارزش باشم. در تمام زندگی ام سعی کردم آدم بدرد بخوری باشم. از اینکه می توانم با فکرم به دیگران کمک کنم لذت می برم. خانم ها زنگ می زنند و می گویند من جا دارم، کار بلد هستم اما عرضه ندارم کاری انجام دهم و من می گویم بیایند اینجا و ببینید من چه کاری انجام می دهم. می آید اینجا و من نتیجه سال ها تجربه ام را در عرض یک ساعت در اختیارشان قرار می دهم. کسی که اهل کار باشد با این حرف ها و آن چیزهایی که می بیندراه خودش را پیدا می کندو بعد از چند وقت به من زنگ می زندو کی گوید حاج خانوم، چند تا خیاط دارم، اینقدر مشتری دارم و من خوشحال می شوم از اینکه کمک کرده ام یک انسان دیگر موفق باشد.

توصیه من به خانوم ها

خانم ها در خانه هایشان خیلی کارها می توانند انجام دهند. می توانند در گوشه خانه شان در یک فضای یک متر در یک متر و نیم، یک چرخ بگذارند و درآمد خیلی بالا، حتی بیشتر از درآمد همسرشان داشته باشند. همه احتیاج به لباس دارند اما خیلیا خیاطی دوس ندارند. عیبی ندارد، خیاطی نکنند. می توانند آرایشگری انجام بدهند. آرایشگری جا و امکانات می خواهد؟ عیبی ندارد، کار دیگر بکنند. یک کار راحت تر. تحصیلات که دارند، می توانند درس تقویتی بدهندو نمی توانند درس بدهند و اعصاب ندارند؟ آشپزی یاد بگیرند، آشپزی یاد بدهند. الان کیک و شیرینی و خیلی چیزهای دیگر هست که با آنها خیلی کارها می شود کرد.

نمی توانند این کار را بکنند؟ اشکالی ندارد. پرستار بچه بشوند. خانمی هست که خودش کارمند است و می خواهد بچه اش را در یک جای مطمئن نگه دارد، می رود سرکارش و بچه اش را نگه می گذارد پیش خانمی که خانه دار است و این بچه هم با بچه اش بازی می کند و هم او یک کمک خرج برای زندگی اش فراهم می کند. خیلی کارها می شود کرد. من الان دور از جان، دیابت دارم، پوکی استخوان دارم، آسم دارم، کبدم بزرگ شده، چربی و فشار خون دارم و روزی سی و دو عدد قرص می خورم و اگر سرما خوردگی هم داشته باشم، این قرص هم اضافه می شود اما هیچوقت از تلاش نایستادم و همیشه سعی کردم هم کارم را بهتر کنم و هم برای خودم، خانواده ام و جامعه ام مفید تر باشم. سه سال قبل رفتم کلاس رانندگی اما بخاطر دیابتم بینایی ام کم شد و نتوانستم رانندگی کنم بنابراین رفتم با نوه هایم ایمم را در کلاس کامپیوتر نوشتم تا روحیه ام را از دست ندهم.

هیچ وقت برای هیچ کاری دیر نیست

همیشه ورد زبان همسرم هستم. او و فرزندانم به من افتخار می کنند و این باعث خوشحالی و افتخار من است. در اول زندگی ام دعا کردم می گفتم خدا، اگر به من بچه دادی کاری کن که آنها به پدری و مادری که این وضعیت را دارند افتخار کنند. الان بچه هایم مرا با افتخار به دوستنشان معرفی می کنند و بابت این موضوع شکر خدا را می کنم. من سال ها زحمت کشیده ام که بچه هایم وقتی بزرگ شدند به من و پدرشان افتخار کنند. از هر کدام از دخترهایم دو نوه دارم و این چهار نوه هم همین احساس را نسبت به ما دارند.

هیچوقت برای هیچ کاری دیر نیست. هر وقت در هر سن و در هر شرایطی بخواهید شروع کنید همان جا اول کار است. ناامیدی هم دلیل ندارد. برای من اصلا درصد سوختگی ام مهم نیست. مهم خودم هستم. شاید من در مهمانی ها لباس بپوشم که خانم ها مرا نگاه کنند، مهم خود منم، مهم دل من است. من ناخن مصنوعی می گذارم و در دستم انگشتر هم می اندازم. من فکر می کنم یک خانم خانه دار خیلی کارها می تواند بکندکه مفید باشد. آخر عاطل و باطل بودن تا کی؟ واقعا نمی خواهم کسی را ناراحت کنم ، اما تا کی می خواهیم جلوی آینه بایستیم و خودمان را ورانداز کنیم. زیبایی خوب است، اما همه چیز نیست من فکر می کنم کار، نشاط می آورد. شما دقت کنید، بیشتر خانم هایی که از بیماری افسردگی رنج می برند، چرا این گونه هستند. بی هدفی و بیکاری موجب افسردگی می شود. همیشه برای آغاز وقت هست.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716