اسماعیل شاه نظری

نوشته شده توسط مجید. منتشر شده در معرفی افراد موفق

اسماعیل شاه نظری

نام و نام خانوادگی: اسماعیل شاه نظری
تحصیلات: دیپلم
موقعیت: مدیرعامل شرکت مهر ماندگار آرشام

از کودکی می خواستم کارخانه دار شوم

من اسماعیل شاه نظری در نازی آباد تهران در خانواده ای زحمت کش به دنیا آمدم. پدرم سرایدار مدرسه ای در جنوب شهر بود. از 5 سالگی یار و یاور پدر بوده و با کار آشنا شدم. وقتی دبستان را شروع کردم زنگ آخر که می خورد کارم شروع می شد و دست فروشی می کردم. آن موقع شلوار کردی می فروختم.
دوران دبیرستان هم بدین منوال گذشت. هم درس می خواندم و هم کار می کردم. در تابستان با پدرم نقاشی منازل انجام می دادیم. از همان کودکی رویایم این بود که روزی کارخانه داری بزرگ می شوم. بعضی مواقع لباس های مندرس ولی تمیزم را می پوشیدم و جلوی آینه می رفتم و خطاب به خانواده ام که سر سفره صبحانه نشسته بودند می گفتم خوب نگاه کنید این تیپ و قیافه حیف نیست کارخانه دار و مشهور نشود و آنها از ته دل به رویایم می خندیدند. ولی من دست بردار نبودم.
وجودم مرا امیدوار می کرد که روزی به همه رویاهایم دست خواهم یافت اگر بخواهم. پس از اینکه دیپلم گرفتم به خدمت سربازی رفتم آنجا هم دست از تلاش برنداشتم در طول خدمت کفش کتانی می فروختم خدمتم که تمام شد به سرم زد بروم ترکیه. هم آنجا را ببینم و هم جنس بیاورم. هزار دلار همه سرمایه ام بود 15 روز آنجا بودم و مقداری هم جنس آوردم که خرج سفرم درآمده باشد.

 دفترچه قسط ها را گذاشتم جلویم و شروع کردن به گریه کردن

به ایران برگشتم و پس از آن 2 سال بیکار بودم . سال 85 رفتم صنایع آموزشی تهرانسر. کاری که به من دادند خالی کردن بار از کفی و کامیون بود. در عرض 4 ماه که آنجا بودم با چند کارگر دیگر بیش از 40 کامیون و کفی را در روز خالی و پر می کردیم. از سال 84 تا 85 در میدان تره بار شهرک ولیعصر نگهبان شدم ولی هیچوقت رویاهایم مرا تنها نگذاشتند. داماد دایی ام مرغداری داشت به این فکر افتادم مرغداری بزنم 6 میلیون تومان پس انداز کرده بودم با همان لباس نگهبانی رفتم و درخواست دادم. سال 85 بود و من 21 ساله. با تمسخر نگاهم کردند و گفتند با این سن و سال می خواهی مرغداری بزنی. گفتم پس وقتی به عصا تکیه کردم بیایم؟ رفتم خلخال تا زمینی برای این کار بخرم. 50 میلیون تومان قیمت زمین بود  و من همه داراییم 6 میلیون. از منابع طبیعی یک هکتار زمین گرفتم ولی وقتی برای جواز مرغداری رفتم گفتند گفتند برای گاو داری. گفتم باشه گاوداری می زنم. با تعجب نگاهم کردند گاو داری کجا و مرغداری کجا.  پاسخ دادم برایم مهم نیست.
می خواهم کار کنم. برای ایجاد گاو داری سند می خواستند، از پدرم خواستم که سند خانه اش را اختیارم بگذارد. برایم شرط گذاشت که اول نامزد می کنی بعد سند را می دهم. نامزد کردم ولی از سند خبری نشد. با مجله خلاقیت آشنا شده بودم و مطلبش را هر شماره بیش از 10 بار می خواندم. یک روز دفترچه های قسط را گذاشتم رو برویم و شروع کردم به گریه کردن ولی در بعضی اوقات آنقدر پول نداشتم که آن را تهیه کنم رفتم قرچک و قنادی زدم. 3 ماه کار کردم ولی قنادی کار من نبود. ورشکست شدم و همه اندوخته ام را از دست دادم. یک روز صبح کارگرهای قنادی را صدا کردم و گفتم: تعطیل می کنم. در قنادی را بستم و کلیدش را انداختم در جوی آب. چند ماه بیکار بودم. دایی همسرم سر شیفت نگهبان شرکت افست بود. سال 87 مرا به آنجا برد و شدم نگهبان افست.
بیست و چهار سالم بود. روزها به سرعت می گذشتند و در درونم به خودم هشدار می دادم و رویاهایم را به خودم گوشزد می کردم. 2 ماه بعد از استخدام در شرکت افست ازدواج کردم. در جواب پدر همسرم که پرسید چی داری؟ گفتم جز عرضه و آرزو هیچ. پس از ازدواج کلی بدهی بالا آوردم. زندگی ام شده بود 450 هزار تومان حقوق نگهبانی و دفترچه های قسط و حالا دیگر تنها نبودم. همسرم نیز شریک این نابسامانی و هر و مرج بود. تمام طالاهایی که داشتیم فروختیم ولی هنوز بدهی ها و دفترچه های قسط سرجایشان و من بودم و 450 هزار تومان حقوق اجاره خانه و ... . یک روز دفترچه های قسط را گذاشتم رو برویم و شروع کردم به گریه کردن. همسرم نگاهی به من کرد و گفت برایت متاسفم که چند ورق کاغذ اینطور تو را از پا در آورده من به تو و رویاهایت ایمان دارم و برایم مهم نیست که روی زمین خالی با تو باشم یا در یک کاخ. با همه چیز خواهم ساخت تا تو ساخته شوی.

از نقاشی منازل تا بسته بندی ماهی و فروش بیمه عمر!

حرف هایش تکانم داد و مرا به ادامه را امیدوار. بعد از ساعات نگهبانی به اتفاق دوستم مهدی روزبهانی در منازل نقاشی کنیتکس و بلکا می کردیم. 24 ساعت نگهبانی و 24 ساعت نقاشی. از درآمد نقاشی تمام قسط ها را پرداختم. استراحت و خواب را فراموش کرده بودم. هر کاری که پیش می آمد بعد از ساعت نگهبانی انجام می دادم داشتم مثل قالی پا می خوردم و هر روز از روز پیش با تجربه تر می شدم. یکی از دوستان مقداری اسپری بخار شیشه وارد کرده بود. مرخصی گرفتم رفتم شهر بابل آنها را برایش بفروشم. یک روز تمام تلاش هیچ فروشگاهی حاضر به خرید آن نشد. به آخرین جایی که سر زدم تمام اسپری هایی که برده بودم بدون دریافت پول به صاحب مغازه دادم و قرار شد اگر فروخت با من تماس بگیرد. پس از یک هفته تماس گرفت و 500 عدد دیگر سفارش داد. در رشت و بندر انزلی هم مدت ها اسپری می فروختم و شدم تاجر این کار. یکی از دوستان همکار در شرکت از شهرستان ماهی می آورد و می فروخت. به فکر افتادم که این کار یک مقدار بالا انجام دهم. خواستم بروم شهرستان مرخصی ندادند رفتم میدان تره بار مقدار زیادی ماهی قزل خریدم دادم خوب پاک کردند و با یک بسته بندی خوب برای فروش آوردم. بسیار استقبال شد؛ و کارم بعد از نگهبانی شده بود خرید ماهی، بسته بندی و فروش. مدتی به کار فروش بیمه عمر پرداختم در مدت 4 ماه 120 بیمه عمر فروختم. 2 تا به پرسپولیسی ها و یکی به استقلالی ها. ولی درونم راحتم نمی گذاشت و رویاهایم را به رخ می کشید.

در دفترچه بیمه به جای نام کارفرما نام کارخانه خودم را نوشتم

با آقای سبز علیان سرپرست نگهبان افست صحبت کردم و درخواست یک ماه مرخصی بدون حقوق کردم و گفتم می خواهم کارخانه بزنم. مرا می شناخت و با روحیاتم آشنا بود و با تجربه ای که داشت آینده مرا می دید نگاهم کرد و گفت: فقط برو و ایمان داشته باش به راهت. فردای آن روز میدان تره بار رفتم و 10 تن آلبالو خریدم و 6 کارگر گرفتم و در 25 شبانه روز کار را جمع کردم. در این 25 روز فقط فقط 7 روز خوابیدم دوران سختی بود و همسرم هم این سختی ها را به جان خریده بود.
از آقای نادری که از دوستانم بود 8 میلیون قرض گرفتم تا دستگاهی برای هسته گیری بخرم پدرم موافق نبود ولی با اصرار من راضی شد به مشهد برویم و دستگاه را بخریم. برای فریز کردن محصول به سردخانه نیاز داشتیم. آقای ناصر احمدی که سردخانه داشت در این راه کمکم کرد و 7 میلیون از قراردادم را تخفیف داد فروختن محصول را به بازار ها شروع کردم. شب ها نگهبان بودم و روزها تازه کار شروع می شد.
باید سوله برای کارخانه می خریدم با کمک آقای نادری و فروش خانه 40 متری که پدرم داده بود و وام از بانک کارآفرین این سوله را در کهریزک خریدم و کارخانه را احداث کردم. هنوز نگهبان بودم و در برج نگهبانی تقاضای ثبت شرکتم را دادم و آن را ثبت کردم. یادم می آید آن روزها به جای نام کارفرما در دفترچه بیمه بامداد نام کارخانه خودم را می نوشتم و آن روز را می دیدم. قبل از احداث کارخانه در کار خرید و فروش جزیی پنیر پیتزا وارد شدم و پس از چندی به صورت تناژ خرید و فروش می کردم. پس از احداث کارخانه نزد آقای سبز علیان سرپرست نگهبانی افست رفتم و تقاضای استعفا دادم. با مهربانی توصیه کرد 2 ماه مرخصی بدون حقوق به تو می دهم که اگر شکست خوردی صدمه چندانی نبینی. ولی اسماعیل درونم خبر از آغاز یک پیروزی می داد و وعده خداوند که می فرماید: لیس للانسان الا ما سعی (به درستی که انسان از سعی و کوشش به هرجا که می خواهد خواهد رسید) تحقق یافته بود. در اردیبهشت 93 استعفایم را از نگهبانی افست دادم و کارخانه داری را به صورت تمام وقت با 10 کارگر آغاز کردم. محصولاتم مربا، مارمالاد و کمپوت به صورت عمده در بازار است. دیگر وقت کافی داشتم تا به مسئله کیفیت و بسته بندی بپردازم.

اسماعیل شاه نظری: «برای ما بن بستی وجود ندارد یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت.»

مخفیانه مطالعه می کردم

به همه توصیه می کنم برای خودتان الگو داشته باشید الگوی من مهندس شایسته خصلت از نوابغ چاپ بود. سرگذشت او را بیش از صد بار وقتی در برج نگهبانی می دادم می خواندم. مردی با کمترین امکانات در المان درس می خواند و با دوچرخه رفت و آمد می کرد و گاهی فقط یک وعده غذایی روزانه برای خوردن داشت.
چون در برج خواندن مجلات و کتاب ممنوع بود سرگذشت مهندس شایسته خصلت را از کتاب سرگذشت مدیران افست بریده بودم و همراه مجله خلاقیت زیرکتم مخفی می کردم و تا صبح چندین بار آن را می خواندم. چون حافظه خوبی دارم تمام شماره کارت های پرسنل و نامشان و تلفن هایشان را حفظ بودم یکی از مهندسان شرکت روزی صدایم کرد و گفت حیف است تو با این استعداد فقط این چیزها را حفظ می کنی. برایم وقت صرف کرد تا زبان انگلیسی را یادم بدهد. خوب پیشرفت کرده بودم ولی دوستان شیطنت کردند و نشد. قصد دارم وقت بگذارم و آن را ادامه دهم.
شدیدا معتقدم هیچ کاری نشدنی نیست کافی است بخواهید و اتکال به خداوند و سعی و کوشش و انگیزه و پشتکار به آن برسید. شعار شرکتم این است: برای ما بن بستی وجود ندارد یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت.

 منبع: کتاب زندگینامه جذاب 5+21 کارآفرین ایرانی نوشته مهندس حسین شیرمحمدی

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716