حمید امامی؛ از ورشکستگی تا برترین فروشنده بیمه عمر در ایران

نوشته شده توسط مجید. منتشر شده در معرفی افراد موفق

حمید امامی؛ از ورشکستگی تا برترین فروشنده بیمه عمر در ایران

نام: حمید امامی
متولد: 1339 مشهد
موقعیت: سلطان فروش بیمه عمر در ایران، عضو انجمن فرشندگان حرفه ای بیمه عمر آمریکا (MDRT)

از ورشکستگی تا رسیدن به مقام برترین فروشنده بیمه عمر در ایران

 از صفر نه، زیر صفر شروع کردم
می خواهم از اینجا شروع کنم که چرا من عاشق بیمه هستم، من عاشق بیمه هستم چون با همه سلول های بدنم بیمه را درک کرده ام. من در خانواده ای به دنیا آمده ام که هیچ کمبود مالی نداشتیم، پدر من خانه داشت، مغازه داشت، ماشین داشت، زمین های کشاورزی داشت، باغ داشت و همه چیز. زندگی ما روال خوبی داشت تا یک شب که متوجه شدیم پدر سرطان خون دارد، در آن زمان ایشان 47 سال داشت و من 12 ساله بودم و ما در مشهد ساکن بودیم. با سرطان پدر طومار زندگی ما در هم پیچید. ما پنج خواهر و برادر بودیم که بزرگترین ما بعد از آنکه پدر فوت کرد، 15 سال داشت، من 13 سال. یک خواهر 11 ساله، یک برادر 7 ساله، و یک برادر 2 ساله. بعد از فوت پدر من از سیزده سالگی وارد بازار کار شدم و اولین کارم بعد از فوت پدر کار کردن در یک گاراژ بود و آنجا در یک تراشکاری کار می کردم و کار من این بود که دریچه تانکر را باز می کردند و من باید وارد تانکر می شدم و آن را تمیز و آماده می کردم تا جوشکاری شود. مدتی کارم این بود و فشارها و سختی های زیادی را تحمل می کردم. در برف های آن سال های مشهد، صبح زود باید یک مسیر هفت هشت ده کیلومتری را پیاده طی می کردم تا به محل کار می رسیدم. در این مسیر سگ ها دنبالم می کردند و من یک بچه سیزده ساله بودم و می ترسیدم و مثل یک جوجه می لرزیدم، می خوردم زمین و بلند می شدمو می دویدم و باز سگ ها دنبالم می کردند. بعضی از روزها آنقدر ترس بر من غلبه می کرد که حتی لباسم را خیس می کردم. با این حال باید این مسیر را طی می کردم. شش ماه در آن شرایط کار کردم تا اینکه مادرم تصمیم گرفت  شغلم را عوض کند؛ و دومین شغلی را که تجربه کردم کار در یک کارگاه خیاطی بود. روزی ده دوازده ساعت کار. روز هم کار، شب هم کار. خیلی درس خواندن را دوس داشتم و عاشق در خواندن بودم. با این حال آنقدر کار داشتم که شبانه هم نمی توانستم درس بخوانم.
یک روز دختر خاله ام یک راه حل تازه را به من یاد داد. گفت حمید تو می توانی خودت درس بخوانی و تابستان ها بروی به صورت متفرقه امتحان بدهی. نیازی نیست که حتما سر کلاس حاضر شوی اولین کاری که کردم این بود که با پول های کارگری ام یک ضبط صوت خریدم. کتاب های اول راهنمایی را تهیه کردم و شب که به خانه می آمدم در رخت خواب خودم کتاب ها را می خواندم و صدای خودم زا ضبط می کردم و صبح که تا شب پای چرخ خیاطی می نشستم، اینقدر این نوار را گوش می کردم که آن درس را حفظ می شدم. تاریخ را، جغرافی را، همه درس ها را حفظ می کردم و تابستان ها هم امتحان می دادم و یک سال و دو سال و سه سال کلاس ها را بالا می آمدم و این جوری دیپلم گرفتم و یک موقع دیدم که از دانشگاه سر درآوردم.

از استثمار در کارگاه خیاطی تا مدیرعاملی کارخانه

در طی این سال ها کار خیاطی می کردم و اینکه در این خیاطی چه مشکلات و مصیبت هایی می کشیدم هم بماند. آن موقع این طور نبود که کارخانه های تولیدی پوشاک باشد، مردم شب های عید نوروز و عید غدیر پارچه می آوردند و ما در این ایام شبانه روزی کار می کردیم و من بعضی وقت ها یک هفته در کارگاه می ماندم. آنجا سال اولم حقوق نمی گرفتم. اولین دستمزدی که گرفتم برای یک هفته پنج تومان بود و بعد هفته ای بیست تومان می گرفتم. آن موقع در این فاصله من پنج شلوار مردانه می دوختم که آن موقع دستمزد هر کدام بیست تومان بود، سنم کم بود و هیچکس باور نداشت که من در 15 سالگی می توانم شلوار مردانه بدوزم. برای همین بود که این جوری استثمار می شدم و اجبارا هم باید کار می کردم یادم هست که رد یک شب عید نوروز که من خیلی بی خوابی کشیده بودم ساعت از نیمه شب گذشته بود، مشتری دامادی بود که لباسش باید آماده می شد من قدم کوتاه بود و به میز نمی رسید، یک وسیله که به آن طیاره می گفتند را زیر پایم می گذاشتم تا بتوانم لباس ها را اتو کنم. همانطور که در خواب و بیداری بودم یک دفعه احساس کردم که ضربه ای به پس سرم خورد و دهنم شور مزه شد چشمانم را که باز کردم دیدم خون ریخته است روی شلوار. من خوابم برده بود و اتو شلوار را سوزانده بود و استاد کارم مرا کتک زد. یک دفعه صاحب کت و شلوار که داماد بود آمد و گفت چرا بچه را می زنی او 15 ساله است، بزرگتر از او الان خوابیده اند تو او را کتک می زنی. گفت شلوارت را سوزانده گفت به جهنم که سوزانده این مال من است چرا بچه را می زنی.
من با این وضعیت کار کردم تا اینکه یک روز چشمانم را باز کردم و دیدم شده ام سرپرست خط تولید یک کارخانه پوشاک. بعد شدم مدیر عامل یک کارخانه تولید پوشاک. کارخانه خیلی بزرگی بود. بعد از کار پوشاک سراغ تجارت رفتم و مدت سه چهار سال در آسیای میانه و روسیه تجارت کردم و بعد در یک مقطع دولت دلار را قاچاق اعلام کرد و ما هم کلی دلار روی دستمان ماند و هر چه داشتیم در طی یک اخبار ساعت دو از بین رفت. دلار از هشت صد تومان رسید به سیصد تومان و مجبور شدیم برویم بانک ملی و آن را بفروشیم و شدیم ورشسکت و بدهکار.
پیمان ارزی داشتیم، باید می رفتیم و تسویه می کردیم و آن هم یک جور دیگر نا امیدمان کرد. یک وقت به خودم آمدم و دیدم یک بچه هفت ساله دارم و خانمم بچه دومم را توی راه دارد و نه خانه دارم و نه دفتر.

پسرم گفت: بابا خودکشی کن!

در حالی که دو دفتر داشتم و سه چهارتا آپارتمان و خانه و تشکیلات. همه از بین رفته بود. ما شدیم بیکار بدهکار. سه ماه هم بود که اجاره خانه ام را نداشتم بدهم. صفر که نه زیر صفر شده بودم. یک شب داشتم با دوستم تلفتی صحبت می کردم، پسر 7 ساله ام از اتاق خواب پرید بیرون و تلفنم که تمام شد دست انداخت دور گردنم و گفت بابا گفتم جانم. گفت: یک راه بیشتر جلوی پایت نمانده، گفتم: چه راهی پسرم. گفت: اینکه خودکشی کنی! گفتم چرا خودکشی کنم؟ تو را چکار کنم، تو تنها می مانی؟ گفت بابا من یک جور بزرگ می شوم گفتم چجوری بزرگ می شوی بابا. گفت: همانطوری که وقتی تو بابایت مرد بزرگ شدی. گفتم: نه بابا می مانم، باهم بزرگ می شویم. گفت نه بابا دوست ندارم تو اذیت شوی و ناراحت شوی خودکشی کن راحت شو.
ساعت یک شب بود و باران شدیدی می آمد.  دست این بچه را گرفتم و از خانه زدم بیرون. چند دقیقه که در زیر باران پیاده روی کردیم رفتیم به یک آبمیوه فروشی نزدیک خانه مان. دست کردم تو جیبم و به اندازه یک شیر موز پول دارم شیرموز را خریدم و دادم دست بچه ام. دیدم دارد نگاه می کند به شیرموز. گفت: خودت چی بابا؟ گفتم من نمی خورم تو بخور. او به من تعارف کرد و من به او، در نهایت یک بچه هفت ساله لیوان را در دست هایش له کرد و انداخت تو جوی آب. داریم برمی گردیم خانه، نه پول آبمیوه داریم نه پول شیرموز. توی مسیر داشتم با پسرم صحبت می کردم که بابا دوباره ماشین می خریم. خانه می خریم. دوباره دفتر می خریم و همه چیز برمی گردد به روال اولیه و اصلی اش.

کار را توی کار یاد گرفتم

دوستی داشتم که در اوج گرفتاری به من زنگ زد و از من دعوت به کار کرد کار ایشان ترانزیت فراورده های نفتی بود و مرا به یک پروژه نفتی معرفی کرد که باید نفت را از آسیای میانه به خلیج فارس می بردیم و از آنجا به اروپا می رفت. به او گفتم: من این کار را بلد نیستم. گفت تو همیشه کار را توی کار یاد گرفتی و من مطمئن هستم تو با ذهن خلاقی که داری، با عشقی که به کار داری، با خلاقیت هایی که خاص خود توست این کار را انجام می دهی. من هم کار را تحویل بگیرم، در حالی که با آن آشنایی کافی نداشتم. ماموریتم بندرعباس بود. قبل از آنکه آن پست را تحویل بگیرم دو هفته ای وقت خواستم تا این کار را بشناسم. اولین کاری که کردم این بود موی سرم را با تیغ زدم یک دست لباس کارگری پوشیدم و مثل یک کارگر شروع به کار کردم کسی نمی دانست که من قرار است در آینده در اینجا چه سمتی داشته باشم. سر شلنگ ها را می گرفتم و کار می کردم رفته بودم توی عمق کار و اینکه چگونه می توان این کار را سریع تر و با هزینه کمتر انجام داد. کشتی می آمد آنجا و دو شب، سه شب، چهار شب به دموراژ می خورد و هر شب باید ده هزار دلار پول می دادند.گلوگاه ها و نقاط ضعف را پیدا کردم شناسایی کردم که از چه کانال هایی سریع تر با هزینه کمتر و سرعت بیشتر می شود کارها را انجام دادو از تاریخی که من پروژه را تحویل گرفتم تا روزی که آنجا بودم کشتی ها یک ساعت هم به دموراژ نخوردند تا شبی ده هزار دلار ضرر کنیم. این ها به خاطر عشق به کار بود وقتی آدم عاشق کاری که انجام می دهد باشد و تمرکز داشته باشد ذهنش خلاق می شود. من سرم را تراشیدم که تمرکز داشته باشم و از سایت بیرون نیایم و تمام انرژی ام بگذارم همان جا و در همان سایت بمانم. لباس کارگری هم پوشیدم، وقتی لباس کارگری بپوشم چیزی برای از دست دادن ظاهر ندارم پس دیگر به ظاهرم توجه نداشتم. من معتقدم اگر کسی بخواهد کاری را انجام دهد راهش را پیدا می کند و اگر نخواهد انجام دهد حتما بهانه اش را خواهد یافت. بهانه ها قدرتمندی که هر کدامش توان توجیه شکست شما را خواهند داشت.
حدود سه سال در انجا کار کردم و بعد رییس به من گفت بیا دوبی و دو سال هم دوبی بودم. در دوبی خیلی وضع اقتصادی خوبی داشتم. ماهی سه هزار دلار می گرفتم. این سه هزار دلار را برای سه هفته می گرفتم چون سه هفته در دوبی بودم و یک هفته هم در ایران. رفت و آمد و خرج من پای شرکت بود. اوضاع من خیلی خوب بود ولی ماندن من در دوبی چشم مرا به چیزهایی باز کرد که بعد به این نتیجه رسیدم که دوست ندارم در امارات بمانم. اتفاقاتی افتاد و چیزهای ناگواری دیدم. شما هم وقتی یک هفته بروید دوبی همه چیز عادی است اما از یک هفته که بیشتر می شود چیزهایی را می بینید که خوشایندتان نیست.

بیشتر از مزدم کار می کردم

یک روز تلفن زنگ زد قبلا یک کارفرما داشتم که خیلی مرد بزرگی بود و بنا به دلایلی از ایران رفته بود و زنگ زد که من دارم برمی گردم . آیا تو حاضری با من کار کنی. گفتم بله حاضرم ولی قبل از آن به یک سوالم جواب بده. گفت: بگو. گفتم: تو این همه آدم داشتی که با تو کار می کردند چطور آمدی سراغ من. گفت: چون تو متفاوت کار می کردی و همیشه از مزدت بیشتر کار می کردی. اینکه حالا می گویم من عاشق بیمه هستم و بیمه را به پول نمی فروشم. برای این است که حرف این آدم همیشه در گوش من است اگر از مزدت بیشتر کار کنی و مدام به این فکر نباشی که چند ساعت و چند دقیقه کار کرده ای و چقدر باید بابت آن پول بگیری دیر یا زود به قله موفقیت می رسی. وقتی اینطوری نگاه کنی از کارت هم لذت می بری.

تصمیم گفتم برای خودم کار کنم

اتفاقات زیادی در زندگی ام افتاد و عوامل زیادی دست به دست هم داد تا من به سمت بیمه کشیده شوم. من بیمه را با یک جرقه شروع کردم. در شرکتی کار می کردم و سال ها با آن ها بودم. روزی سرناها با مدیرم صحبت کردم و با یک جمله او به فکر فرو رفتم. حرف او به من برخورد و از آنجا تصمیم گرفتم که دیگ برای خودم کار کنم و با آنها نباشم. بعد از ناهار آمدم بیرون و رفتم فرودگاه و به مشهد برگشتم. به خانه که رسیدم به همسرم گفتم از این لحظه دیگر نمی خواهم برای کسی کار کنم و می خواهم فقط برای خودم کار کنم 6-5 ماه بیکار بودم و فکر می کردم چکار کنم راه ها کارهای مختلف را بررسی می کردم تا اینکه یک شب به یک میهمانی دعوت شدم. با صاحب خانه مشغول صحبت بودیم پیشنهاد کاری به هم می دادیم از نتیجه صحبت های آن شب تصمیم گرفتم به سمت بیمه و بازاریابی آن بروم. همان شب بود که راه را پیدا کردم و فهمیدم که باید به دنبال چه چیزی باشم.
29 اردیبهشت 1386 ساعت 10 صبح با دو بیمه ثالث و با کار بازاریابی در یکی از نمایندگی های بیمه البرز در مشهد کار را شروع کردم 7-8 ماهی را در بیمه البرز بازاریابی کردم تا اینکه یک روز آگهی بیمه پارسیان را در روزنامه خواندم و با کمک پسرم در سایت آنها ثبت نام کردم. چند وقت گذشت تا اینکه روزی رفتم بانک پارسیان و دوباره آگهی جذب نماینده را در آنجا دیدم و رفتم به رییسشان گفتم آقا من 4-5 ماهی است که در سایت شما ثبت نام کرده ام مرا دعوت نکرده اید ولی دوباره آگهی زده اید. یک شماره از دفتر مرکزی تهران به من داد و گفت با آنها تماس بگیر من پیگیری کردم و مسئله را مطرح کردم گفتند شما پذیرفته نشدید. گفتم همه آیتم های که شما می خواستید را دارم پس دلیل رد من چه بوده؟ کسی که آن طرف خط بود گفت: «شما پذیرفته نشده اید. همین» و تلفن را قطع کرد. دوباره تماس گرفتم و گفتم من می خواهم با رئیس صحبت کنم و گفتم شما نباید قبل از مصاحبه من را رد کنید. بعد از ده ها تماس، ساعت حدودا یک بعداظهر بود که با من تماس گرفتند و گفتند روز سه شنبه بعداظهر  برای مصاحبه بیایید و من هم گفتم بله حتما. می دانستم با این تماس ها و صحبت هایی که داشتم باید برای به دست آوردن این نمایندگی خیلی تلاش کنم. بالاخره لحظه موعد رسید و من برای مصاحبه رفتم.
وقتی در اتاق مصاحبه نشستم گفتم: من اینجا برای مصاحبه نیامدم و آمده از شما نمایندگی بگیرم، اختیار با شماست که به من نمایندگی بدهید یا نه. اگر نمایندگی بدهید که شما برنده هستید و اگر ندهید من می روم و از رقیب مستقیم شما نمایندگی می گیرم و سال بعد همین موقع اینجا می آیم و به شما نشان خواهم داد که چقدر ضررکرده اید. سه مصاحبه کننده ای که در اتاق مصاحبه بودند خندیدند و همین جا باید از همه آنها تشکر کنم. مخصوصا استاد بزرگوارم جناب آقای تمجیدی رئیس محترم اداره بازار بیمه پارسیان که به من اعتماد کردند و به من این فرصت را دادند تا من به این نقطه از کار برسم و امروز به عنوان سرباز ملت ایران در خدمت صنعت بیمه باشم. این ورود من به عرصه بیمه بود و من پس از طی کلاس های آموزشی متقاضیان نمایندگی بیمه که بیشتر محتوای فنی و سختی هم داشت، جای یک دوره آموزشی انگیزشی برای فروش بیمه را خالی دیدم و همان جا تصمیم گرفتم که روزی به عنوان مدرس، این دوره را تدریس کنم و جالب اینجاست که 5/1 سال بعد به کمک همکار بسیار عزیزم سرکار خانم مهشید السادات محمدی که هم اکنون در کانادا زندگی می کند، به صورت جدی وارد بحث آموزش شدم. بعد کم کم وارد آموزش بیمه در دیگر شرکت ها شدم. همین طور در همایش ها و سمینارهای مختلف ادامه دادم.


حمید امامی: «4 چیز عامل موفقیت است: 1- اشتیاق سوزان 2- شهامت 3- خلاقیت 4- استقامت در کار»

پول خودش دنبالم می دود چون برای عشق کار می کنم

الان من در طول هفته حداقل دو سه پرواز به استان های مختلف می روم و دارم بیمه را آموزش می دهم و به شکل صحیح آموزش می دهم من حمید امامی دارم بیمه عمر می فروشم چون اعتقاد دارم با هر فروش بیمه اشکی از گونه یک بچه یتیم پاک می شود. من اعتقاد دارم با فروش هر بیمه عمر لبخند یک بچه جاری می شود. با فروش هر بیمه عمر یک بچه یتیم شب بی شام سر روی بالش نمی گذارد. من بیمه عمر می فروشم تا یک زن جوان که شوهرش را از دست داده مجبور نباشد به یک ازدواج ناخواسته تن دهد. من بیمه عمر می فروشم چون معتقدم با فروش هر بیمه عمر یک سالمند در خانه سالمندان چشمش به در نخواهد بود که یک آدم خیر دو کیلو سیب و پرتقال برایش بیاورد. من بیمه عمر را برای دل خودم و اعتقاداتم می فروشم نه برای پول. پول خودش دنبالم می دود چون برای عشق کار می کنم. من عاشق مردم هستم. عاشق سرزمینم هستم و عاشق دستانی که دنیا را جای بهتری برای زیستن می کنند. سفر به 80 کشور دنیا و بهره گیری از آموزش های اساتیدی چون برایان ترسی، جک کنفیلد، سندروفورت و ... به من کمک کرد تا نگرشم را به کار و زندگی خود تغییر دهم و چشم انداز بلند مدتی برای خودم تعریف کنم: «هر ایرانی یک بیمه عمر و سرمایه گذاری»

داستان تصادف آن 4 نفر

برای بیان اهمیت بیمه عمر همیشه از این تمثیل در سمینارهایم استفاده می کنم: می گویم فرض کنید 4 نفر هر کدام یک میلیون تومان پول دارند. شخص اول این پول را در بانک گذاشته و یک حساب بانکی باز کرده است. شخص دوم یک میلیون تومان سکه یا ارز خریداری کرده است و نفر سوم یک میلیون تومان وجه نقد همراهش دارد، نفر چهارم هم با این پول یک بیمه عمر و سرمایه گذاری یک میلیون تومانی خریده است. اگر این 4 نفر سوار یک اتومبیل شده و بخواهند با هم مسافرت روند و احیانا در هنگام رانندگی جاده بپیچد و این ها نپیچند و به ته دره سقوط کنند، چه اتفاقی برای این 4 نفر می افتد آیا خانواده شان شرایط مشابهی خواهند داشت؟
قطعا: خیر. حال شرایط تک تک افراد را بررسی می کنیم: بازماندگان شخصی که پولش را در بانک گذاشته پس از انحصار وراثت و کسر مالیات %30 بر ارث و مدت دوندگی مبلغی کمتر از یک میلیون تومان نصیبشان می شود. در ضمن امکان دارد بخشی از پول فرد اول درست نصیب همان کسی شود که متوفی اصلا از او دل خوشی ندارد. شخصی که پولش را به ارز و سکه تبدیل کرده هیچ تغییری در سرمایه اش حاصل نمی شود. او هم ممکن است دارایی اش دست اشخاص بیفتد که خوشایند او نیست.
بازماندگان شخصی که یک میلیونول نقد داشته نیز قطعا نمی توانند این پول را پیدا کنند چون جای امنی رفته است! اما شخصی که بیمه عمر دارد یک میلیونش تبدیل به صد و بیست میلیون تومان شده است و مهم تر از همه اینکه دقیقا این مبلغ را کسانی استفاده می کنند که خود شخص مشخص کرده است، ضمن اینکه هیچ مالیاتی هم به ان تعلق نمی گیرد.
(لازم به یاد آوری است اینجانب با افتخار از شاگردان استاد حمید امامی بوده و جهت ادای رسالت خود به ترویج و ترغیب بیمه عمر و سرمایه گذاری برای هم وطنان می پردازم، خونندگان محترم جهت کسب اطلاعات بیشتر از انواع پلن های بیمه عمر و مشاوره رایگان می توانند با اینجانب تماس حاصل فرمایند و یا به کتاب شکستن مرزهای ثروت اثر مولف صفحه 92 مراجعه نمایند. تماس با مولف: 09127559655 ترجیحا ساعت 20 الی 23 )

در کمتر از 5 دقیقه بیمه می فروشم

زمانی که تجربه و مهارت و دانش در کنار عشق قرار بگیرند غیر ممکنی ممکن می شود. از آنجایی که در مسیر فروش بیمه عمر هیچ کس به من یاد نداد که چگونه بفروشم و هیچ آموزشی در این زمینه ندیده بودم بنابراین کسی هم نبود که به من بیاموزد که چگونه نفروشم. به همین دلیل به اجبار تجربیات زود هنگامی را در این راه کسب کردم و همین مسئله باعث شد تا برای فروش خودم سبکی را به وجود آورم که همان سبک فروش از راه سوال بود و به این ترتیب فروش های زیادی را در کمتر از 5 دقیقه تجربه کردم.
به این ترتیب که با پرسیدن چند سوال اساسی که متناسب با شرایط خواسته ها و اهداف مشتری بود او را به فکر وا می داشتم و نیازش را به خرید این بیمه به او نشان می دادم و او را برای خرید این محصول ترغیب می کردم. به این ترتیب مشتری با زبان خودش خواستار این محصول می شد.
معتقدم فروشنده حرفه ای کسی اسن که اگر متوجه شود مشتری اش در حال حاضر نیازی به خرید آن محصول ندارد صراحتا به او می گوید که شما به این محصول نیاز ندارید ولی خوشحال می شوم که افرادی را که از آشنایان شما هستند و به این محصول نیاز دارند را به من معرفی کنید. این رفتار صادقانه تاثیر خیلی زیادی روی مشتری دارد.
آموزش دیدن و آموزش دادن رکن اصلی زندگی من است.
به خاطر دارم روزی از آقای برایان ترسی در پایان هر کلاس درسی که با ایشان در کالیفرنیای آمریکا داشتم خواستم تا جمله ای را به یادگار به من بگوید: او گفت: برای موفقیت و به واقعیت رسیدن آرزوهایت باید مربی داشته باشی، همیشه بیاموزی و همیشه تمرین کنی.

هزینه آموزش را اگر امروز به ریال نپردازید فردا باید به تومان بپردازید و پس فردا به دلار.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716