فاطمه دانشور؛ کارآفرین عرصه معدن

نوشته شده توسط مجید. منتشر شده در معرفی افراد موفق

فاطمه دانشور؛ کارآفرین عرصه معدن

کارآفرین عرصه معدن، ورشکسته ای که میلیاردر شد!

نام: فاطمه دانشور
متولد: تهران
موقعیت: کارآفرین عرصه معدن

کارمند موفقی بودم اما نمی خواستم کارمند باشم

زمانی که لیسانس خود را در رشته مدیریت خدمات بهداشتی گرفتم بلافاصله در مقطع فوق لیسانس در رشته مدیریت بازرگانی وارد شدم. خیلی زود متوجه شدم که تفاوت زیادی میان مدرک لیسانس و فوق لیسانس وجود ندارد و باید وارد حوزه کسب و کار شوم. برخلاف رشته ای خوانده بودم توسط یکی از دوستانم در شرکت ایران خودرو مشغول به کار شدم...

چند سالی که در ایران خودرو کار کردم شرایط و انضباطی که در آنجا حاکم بود من را فولاد آبدیده کرد تا اینکه دیگر کار در آنجا من را راضی نکرد. علی رغم داشتن حقوق و مزایا بسیار عالی از کارم استعفا دادم. آن زمان حقوق من 200 هزار تومان بود در حالی که دوستانم در وزارت بهداشت 40 هزار تومان حقوق می گرفتند. در این زمان بود که متوجه شدم جسارت دارم چون کار به آن خوبی را از دست داده بودم و در راهی قدم گذاشته بودم که اصلا از عاقبت آن باخبر نبودم.با این حال بعد از دو سال کار کردن دیدم دچار روزمرگی شده ام بنابراین تصمیم گرفتم یک شرکت بازرگانی تاسیس و تجارت کنم. خانه خریده بودم و پس انداز داشتم و وارد کار شدم اما در عرض چند ماه همه را از دست دادم. از خارج اسباب بازی آوردیم و در اینجا نتوانستیم بفروشیم و همه حیف و میل شد و چند بار که این کار را کردم مقروض شدم.

خانواده ام، حامی ام بود

خانواده ما یک خانواده سنتی بود اما پدرم فرق می کرد. پدرم آن سخت گیری که مردان فامیل به صورت معمول داشتند را نداشت . آن ها همیشه پدرم را نکوهش و سرزنش می کردند که چرا به دخترت اجازه دادی برود خارج از کشور تجارت کند. این مایه سرافکندگی ماست برای چه نگهش داشتی و شوهرش نمی دهی. فارغ التحصیل شده و بهانه ای هم ندارد و فلانی و فلانی و فلانی آمده اند خواستگاری اش چرا به یکی شان نمی دهی که برود وارد زندگی شود؟ مگر آدم دختر را در خانه نگه می دارد؟ آن ها می گفتند اما پدرم هیچوقت گوش نمی کرد و هیچ مخالفتی با هیچ کدام از کارهای من نمی کرد. خودش یک کارمند عادی بود و از لحاظ مالی نمی توانست کمک کند اما از لحاظ روحی و عاطفی کمک بزرگی کرد. برادرم هم که یکی دو سال از من بزرگتر است مشکلی با کار کردن من نداشت.

سه بار جهیزیه ام را بخشیدم

من خیلی زود وارد کار شدم. از همان بچگی سعی می کردم درآمد داشته باشم. هر کاری که از دستم برمی آمد را انجام می دادم. خیلی نیازی به کار کردن نداشتم اما پول درآوردن را دوست داشتم. می خواستم پولی داشته باشم که اختیارش دست خودم باشد و %80 درصد از درآمدم را هم پس انداز می کردم.

البته از همان سال های قبل از دانشگاه، اگر نیازمندی به من می رسید همه پس اندازم را به او می دادم. قبل از اینکه ازدواج کنم سه بار جهیزیه خودم را بخشیدم و این جهیزیه ای بود که مادرم برایم جمع کرده بود. یک بار هنگام رفتن به دانشگاه، با زن مواجه شدم که خیلی بی حال پشت در خانه مان نشسته و سرش را به درب حیاط ما تکیه داده بود. یک صورت سوخته داشت که می خورد اهل جنوب ایران باشد و علاوه بر این حالت دردمندی داشت. دیدم مثل اینکه پولی یا چیزی را گم کرده و خسته است، دلم سوخت و او را به خانه آوردم و به مادرم سپردم تا من از دانشگاه برگردم. بعد از آنکه از دانشگاه برگشتم با ایشان صحبت کردم دیدم چترباز است و از کیش جنس می آورد و می فروشد. مثل اینکه جنس هایش را از کیش به تهران آورده بود و اینجا جنس هایش را دزدیده بودند. از او پرسیدم برای چه کار به این خطرناکی که قاچاق است انجام می دهد. فهمیدم او یک شوهر از کارافتاده و چند دختر در خانه دارد و دختر بزرگش چهار سال است عقد کرده است نمی تواند عروسی کند و و بچه های دیگرش هم نمی توانند تحصیل کنند و خلاصه آنکه شرایط مالی خیلی سختی دارند. این خانم اهل شیراز بود. یکی از هم دانشگاهی هایم که شیرازی بود را فرستادم برود راجع به این خانواده تحقیق کند و اتفاقا لحظه ای که رفته بود دیده بود که آنها روی اجاقشان یک قابلمه پر از آب گذاشته اند که این آب دارد می جوشد و دختر بزرگش گفته بود برای آنکه بچه ها خوابشان ببرد این را گذاشته ایم و گفته ام غذاست مدام می گوییم الان آماده می شود تا خوابشان ببرد. من این خانم را چهار پنج روز در خانه خودمان نگه داشتم و بعد که می رفت تلفن او را می گرفتم و گفتم با دختر و دامادت به تهران بیایید. وقتی که آمدند تمام جهیزیه خودم را به او دادم و آنها را به بازار بردم و چیزهایی را هم که در جهیزیه نداشتم را هم خریدم و همه اش یک ماشین خاور شد و این بار را از تهران به شیراز فرستادم. از پس انداز خودم به آنها یک مقداری هم پول نقد دادم تا محل خانه شان را بهتر کنند. این یکی از سه باری بود که جهیزیه ام را بخشیده بودم. اینکه داشته باشی و ببخشی را دوست داشتم من نه تنها به خداوند ایمان که به او اعتماد داشتم. خداوند در قرآن می فرماید چه کسی است که مرا قرض نیکو دهد و در ادامه اش وعده می دهد که آنها که از اموال خودشان انفاق می کنند چندین برابرش به آنها بازگردانده می شود. خیلی ها به این جمله که چند برابرش بازگردانده می شود اعتماد نمی کنند در حالی که اگر اعتماد کنند، در وعده خداوند خلافی نیست. آنهایی که نمی بخشند، داد و ستدی که می توانند با خداوند انجام بدهند را تجربه نمی کنند. یادم هست دایی ام می گفت تو اینقدر که می بخشی، یک موقع خودت دچار فقر و بدبختی می شوی و آن وقت هیچکس به تو نمی بخشد. اما در زندگی ام بارها و بارها به من ثابت شده که دارایی خداوند آنقدر بی نهایت است و آنقدر راه برای کسب درآمد وجود دارد که همیشه می توان به آن اعتماد کرد. من به خداوند اعتماد داشتم بنابراین مسیرهای کار کردن هم برایم باز شد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716