شاهرخ ظهیری؛ پیشکسوت صنعت غذایی و مبدع سس مایونز در کشور

نوشته شده توسط مجید. منتشر شده در معرفی افراد موفق

شاهرخ ظهیری؛ پیشکسوت صنعت غذایی و مبدع سس مایونز در کشور

سس مایونز را در ایران جا انداختیم

شاهرخ ظهیری کارآفرین ایرانی است. وی بنیانگذار و مدیرعامل گروه صنایع غذایی مهرام می‌باشد. همچنین وی مشاور اتاق بازگانی و صنایع و معادن تهران است.

نام: شاهرخ ظهیری
متولد: 1309 ملایر
موقعیت: پیشکسوت صنعت غذایی و مبدع سس مایونز در کشور

از قضا ب غذا رسیدم

من شاهرخ ظهیری هستم. من در خانواده ای متوسط در ملایر زندگی می کردم و شغل پدرم کشاورزی بود. در اصطلاحات ارضی شاه معدوم بیشتر دارایی پدرم از دست رفت و او مجبور به استخدام در دارایی قم شد به عنوان رئیس. پدرم خیلی زود فوت کرد و من به عنوان پسر ارشد مسئول اداره خانواده شدم، لذا تحصیلاتم در این مقطع تا دیپلم (پنجم دبیرستان آن زمان) ناتمام ماند و ناچار به استخدام فرهنگ در آمدم و به عنوان معلم دبستان در دبستان قاضی سعید قم به تدریس مشغول شدم...

اولین حقوق آموزگاری من 64 تومان بود که بعد شد 150 تومان و بعد از گرفتن لیسانس تقریبا 250 تومان شد.
بعدها همزمان با معلمی وارد دانشگاه هم شدم و لیسانس حقوق قضایی گرفتم و از معلمی به دبیری ارتقا رتبه دادم؛ اما این کار از نظر درآمدی و ذهنی و روحی مرا راضی نمی کرد. من فکرهای بزرگی در سر داشتم و استعداد خدادادی را در خودم کشف کرده بودم؛ بنابراین فکر کردم در کنار تدریس، کار دیگری را نیز شروع کنم، لذا تحصیلدار کارخانه پارچه بافی درخشان شدم. کارخانه درخشان یزد لباس های پلیس را تولید می کرد کارخانه مشکل هایی داشت و من برای حل مشکل به هر جا که می رفتم، موفق بیرون آمدم؛ یعنی این اعتماد به نفس و اعتقاد را داشتم که به هر جا می روم باید تلاش کنم که موفق بیرون بیایم.

تیمسار را متقاعد کردم که از ما پارچه بخرند

مدتی از کارم که گذشت کارخانه دچار بحران جدی شد کارخانه داشت به سمت ورشکستگی می رفت. از رئیس اداره تدارکات شهربانی وقت نامه ای رسید که ما را در شوک فرو برد. در آن نامه اعلام شده بود که شهربانی دیگر قصد خرید پارچه یونیفرم از درخشان یزد را ندارد.

در آن زمان، شهربانی کل کشور همه ساله میلیون ها متر پارچه مورد نیاز تهیه یونیفرم ماموران و افسران خود را از کارخانه درخشان یزد خریداری می کرد و از محل فروش آن سود خوبی نصیب کارخانه درخشان یزد می شد؛ اما نامه فسخ قرارداد شهربانی کل کشور وقت با درخشان یزد، تهدید بزرگی برای ادامه کار این کارخانه محسوب می شد. پس من دست به کار شدم و هراتی مدیر کارخانه را مجاب کردم که می توانم این مشکل را حل کنم و دو روز فرصت خواستم.

من آن موقع یک جوان بیست و چند ساله بودم. راهم نمی دادند به داخل شهربانی اما من بالاخره وقت گرفتم که پیش آقای تیمسار بروم.

به من ساعت هفت صبح وقت دادند و من شش صبح، وقتی هوا هنوز تاریک بود، دم شهربانی بودم. پلیسی که آنجا بود گفت حالا آمده ای اینجا چی کار کنی؟ برو آن طرف خیابان بایست تا بیایند. ساعت هفت داخل شهربانی بودم. قبل از آنکه به داخل اتاق بروم، آجودانی که آنجا بود گفت: ده دقیقه وقت داری. در اتاق را که باز کردم، ترس مرا برداشت اما زود به خودم مسلط شدم. گفتم: سلام آقا. گفت: سلام. بفرمایید. گفتم: اجازه می فرمایید. گفت: بله بفرمایید. گفتم:«من یک دانشجوی سال دوم دانشگاه تهران هستم. پدرم ندارم. برای اداره زندگی ام بعد از دانشگاه در بازار کار می کنم. از شما یک سوال دارم...»

دقت تیمسار بیشتر شد. دید یک جوان آمده و از او می خواهد سوال کند. گفت: بله، بفرمایید. گفتم: شما حاضرید کاری که شما می کنید باعث شود من به تحصیلم ادامه ندهم یا نتوانم کاری انجام بدهم و یک خانواده، خانواده بدبختی بشود؟ گفت: «نه آقا. شما جوان هستی و داری تحصیل می کنی. بارک الله. خیلی خوب است. اینجا آمدی برای چه؟ من چه کار باید بکنم.» گفتم:«شما ده پانزده سال است که پارچه نیروی انتظامی را از کارخانه درخشان می خرید، من هم کارمند این کارخانه هستم.»

امسال شما نوشته اید که این پارچه از جای دیگری خریده می شود. شما سال هاست که این پارچه را می خرید. در این سال ها پرسنل شما به این نوع از پارچه عادت کرده اند و مشکلی هم با آن ندارند. قیمت آنها هم مناسب است. اگر شما این پارچه را نخرید شرکت ما ورشکست می شود و بلافاصله من و دیگر پرسنل اخراج می شویم. تیمسار لحظه ای فکر کرد و زنگ را فشار داد. یک سروان آمد و سلام نظامی داد. تیمسار کاغذی که روی آن نوشته شده بود از ما نخرند را داد به او و گفت: «بروید از درخشان بخرید» آنقدر خوشحال شدم که انگار خدا دنیا را به من داده. این خوشحالی فقط به این خاطر نبود که می توانستم به کارم در آنجا ادامه بدهم. اگر آنجا نبود من می رفتم جای دیگر کار می کردم. خوشحالی من از این بود که موفق شده ام یک کار مفید انجام بدهم. آن روز می خواستم بال دربیاورم صاحب کارخانه آقای هراتی بود. خدا بیامرزتش. هفته ای دو سه روز به آن مغازه می آمد. روز اول که نامه شهربانی را دیده بود، غوغا کرد. گفت: «شماا مرده اید، کار نمی کنید، نمی توانید درست کار کنید چیزی که من ده سال تلاش کردم و ساختم را این بی عرضه های نالایق به باد دادند.»

آن روز که این چیزها را گفته بود من گفته بودم که اجازه بدهید من تلاش بکنم که حلش کنم. فردای روزی که رفتم به شهربانی نامه را گذاشتم تو پاکت و دادم به مرحوم هراتی. آنقدر خوشحال شد که به من پانصد تومان پاداش داد. خیلی پول بود. ضمن این ها جایگاه من در آنجا هم خیلی رشد کرد و شدم حلال مشکلات. به هر جا که می رفتم طوری وارد قضیه می شدم که طرف هیپنوتیزم می شد. صبح ها در آنجا کار می کردم و عصرها در دبیرستان درس می دادم. کم کم به لحاظ صداقتی که داشتم و در کار بازاریابی و فروش خبره بودم، مورد توجه صاحبان کارخانه قرار گرفتم و پس از این که کار کارخانه افزایش یافت و به رشته های دیگر چون واردات ماشین آلات کشید، به عنوان مدیر فروش از کف بازار به بالای شهر آمدم و آنجا هم به خاطر فروش بالایی که داشتم و صمیمانه کار می کردم و در بین سایر شرکت ها شناخته شدم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716