ببخشید، شما خدا هستید؟

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی ببخشید، شما خدا هستید؟ | شرکت پیشرو آساک

داستان کوتاه و خواندنی «ببخشید، شما خدا هستید؟»

شب کریسمس بود و هوا سرو و برفی.
پسرک، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش چیزی موج می زد، انگار که با نگاهش، نداشته هایش را از خدا طلب می کرد، انگاری با چشم هایش آرزو می کرد.

خانمی قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد وارد فروشگاه شد. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد، چشمانش برقی زد و با صدایی لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716