داستان مشکل ناسا

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی مشکل ناسا | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی مشکل ناسا

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد؛ آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد. برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتی گراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند، آنها از مداد استفاده کردند!!!

همیشه یادمان باشد در برخورد با مشکلات می توانیم جور دیگری نیز فکر کنیم.

داستان دو فرشته

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی دو فرشته | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی دو فرشته

دو فرشته، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجلل خود راه ندادند، بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد. وقتي كه فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده، او پاسخ داد: «همه امور بدان گونه كه مي‌نمايند نيستند».

شب بعد، اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان‌نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها كه شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: «چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد».

فرشته پير پاسخ داد: «وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم كه در شكاف ديوار كيسه‌اي طلا وجود دارد. از آنجا كه آنان بسيار حريص و بددل بودند، شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم.

آبدارچی مایکروسافت

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی آبدارچی مایکروسافت | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ش رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیل‌تان را بدهید تا فرم‌های مربوطه رابرای شما بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار راشروع کنید..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارید. و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.»

مرد در کمال نومیدی آنجا راترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد. یعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رافروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه ا‌ش را دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می‌تواند به این طریق زندگی ا‌ش را بگذراند، و شروع کرد به این که هر روز زودتر برودو دیرتر برگردد خانه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت.داستان آبدارچی شرکت مایکروسافت
5 سال بعد، مرد تبدیل به یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاشده بود . شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کند، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانستید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. می‌توانید فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یک آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

.My mom only had one eye

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی مادرم فقط یک چشم دارد! | شرکت پیشرو آساک


.My mom only had one eye

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو .. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد ...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟

داستان میخ در حصار

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی میخ در حصار | شرکت پیشرو آساک


داستان میخ در حصار

در خانواده ای کوچک، پسر بچه ای زندگی می کرد که خیلی عصبی بود. پدرش برای اینکه درسی به او دهد یک کیسه پر از میخ به او داد و از او خواست هر دفعه که عصبانی شد یک میخ به نرده بزند. روز اول، پسر 37 میخ به نرده زد. در چند هفته همینطور که این پسر یاد گرفت چطور عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ هایی که به نرده میزد کم تر شد. پسر، کم کم یاد گرفت که کنترل عصبانیت راحت تر از کوباندن میخ به نرده است و سرانجام توانست عصبانیتش را کاملا کنترل کند. بعد از گفتن این موضوع به پدرش، پدر از او خواست که از این به بعد برای هر روز که توانست عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ های داخل نرده را بیرون بکشد. بعد از گذشت چندین روز، پسر به پدرش گفت که تمامی میخ های نرده را بیرون کشیده است. پدرش دست پسر را گرفت و به طرف نرده برد. پدر گفت به نرده و سوراخ های روی آن خوب نگاه کن، این نرده دیگر مثل روز اولش نیست و پر از سوراخ است. این سوراخ ها درست مثل سخنانی است که از روی عصبانیت زده می شوند. ممکن است تو بعد از گفتن حرفی عذرخواهی کنی ولی اثراتش مانند همین سوراخ ها همیشه خواهند ماند.

 

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716