خدا بزرگ است

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه خدا بزرگ است | شرکت پیشرو آساک

داستان کوتاه "خدا بزرگ است."
محمد باقر رضایی (رجبعلی)

باجناقم در یک آسایشگاه سالمندان نزدیک خانه اش کار می کند. روز جمعه ای که رفته بودیم دیدنشان، بعد از ناهار برای رفع بیکاری و تنوع، پیشنهاد کرد سری به آسایشگاه بزنیم و محل کار او را ببینیم. از وضعیت آنجا خیلی تعریف می کرد، به خصوص از مردان و زنان مسنی که آنجا بودند.

آسایشگاه با آن که مواد خوش یوکننده زده بودند، بوی بدن می داد! دلیلش هم قاطی شدن بوی کهنگی و نا، با بوی اسپری ها بود که طبیعتا چیز دیگری می شد و واقعا قابل تحمل نبود. شاید برای ساکنان آنجا عادی بود، اما برای ملاقاتی ها و آن هایی که از بیرون می آمدند، آنقدر آزاردهنده بود که اغلب، فرار را بر قرار ترجیح می دادند. کمی که چرخیدیم، باجناقم افراد ساکن در آنجا را معرفی کرد:

«آقا بیشر، شصت ساله، قهرمان کشتی. همسرش را سال ها قبل از دست داده و بچه هایش رفته اند خارج. مقداری پول توی بانک دارد که سود آن را دربست به آسایشگاه می دهد تا از او نگهداری کنند.»

«آقای حکیمی، هفتاد و هفت ساله، سرمایه دار معروف. زنش از او خسته شده . بچه هایش از پرخاش های ناخودآگاهش فراری اند. آنها ثروت پدر را بالا کشیده اند و رهایش کرده اند به امان خدا. خودش از این وضع راضی است و می گوید اینجا از خانه ی خودش بیشتر به او خوش می گذرد. همان بچه ها ماهیانه دوبرابر حقوق یک معلم، خرج می کنند تا از آنها دور، و از همه مهمتر راضی باشد.»

«خانم مشیری، همسر دکتر توقع معروف. هشتاد ساله. هیچ کسی را ندارد. حقوق بازنشستگی شوهرش را یکجا به حساب آسایشگاه واریز می کند تا روزهای آخر عمرش را رحت تر باشد.»

داستان طناب

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی طناب| شرکت پیشرو آساک


داستان کوتاه و خواندنی «طناب»

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد، ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت، ولی او به جای آن که چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز سیاهی، چیز دیگری نبود. تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند. حتی ماه و ستاره ها پشت کوه ها از نظر مخفی مانده بودند.
همان طور که کوهنورد بالا می رفت، در حالی که چیزی به فتح قله باقی نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و سقوط کرد. در آن لحظات هولناک سقوط، تمامی خاطرات زندگی اش در ذهنش مرور می شد. اکنون فکر می کرد که چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طنابی به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و آسمان معلق مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن وضعیت، چاره ای نداشت جز اینکه از خدای خود کمک بگیرد: «خدایا کمکم کن»
احساس کرد صدایی از دل آسمان پاسخ داد: «چه می خواهی؟»
- نجاتم بده.
- واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
- البته که باور دارم.
- پس طناب دور کمرت را بِبُر.
برای یک لحظاتی مرد در سکوت عمیقی فرو رفت، او تصمیم خود را گرفته و هرگز طناب خود را نبرید.

گروه نجات زمانی او را یافتند که از سرما مرده بود. در حالی که بدنش از طناب آویزان بود و دست هایش محکم طناب را چسبیده بود و فقط یک متر تا زمین فاصله داشت.

ما تا چه حد به طناب به اصطلاح زندگی چسبیده ایم؟ آیا تا به حال شده که این طناب را رها کرده باشیم؟ و به پیام هایی که اعتقاد داریم از سوی خدا فرستاده شده اند، شک نکنیم. باید به یاد داشته باشیم که خداوند نه فراموشمان کرده و نه رهایمان، او همواره از ما مراقبت می کند و به یا ماست.

درس هایی از آفتابگردان

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

درس هایی از آفتابگردان | شرکت پیشرو آساک

درس هایی از آفتابگردان

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتاب گردانیم. اگر آفتاب گردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتاب گردان نیست. آفتاب گردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتاب گردان به من می گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گل برگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتاب گردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتاب گردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتاب گردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتیاه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد. آفتاب گردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

دل خوشی آفتاب گردان تنها آفتاب است. آفتاب گردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتاب گردان می میرد؛ بدون خدا، انسان. آفتاب گردان گفت: روزی که آفتاب گردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتاب گردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی ماند و گفت: «من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟» آفتاب گردان این را گفت و خاموش شد.

گفت و گوی من و آفتاب گردان نا تمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده است. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم. داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: «نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟» آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...

گل آفتاب گردان را عادت و غریزه این است که روی خود را از اغیار برگیرد و فقط به سوی آفتاب برگرداند. او هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر لحظه، چهره در چهره خورشید دارد. او چنان مجذوب نور و زیبایی خورشید شده که جز او چیزی دیگر نمی بیند. او مجنونی است که خورشید را لیلای خود یافته است. و عجبا! که وقتی گوهرهای رقصان مشعشع آفتاب بر او می تابد، چهره اش بس زیبا و ملکوتی می شود و لذا در بین بسیاری از گل ها دارای زیبایی و ابهت و وقار خاص و منحصربفردی است.

و این درسی است آموزنده از این معلم بی زبان به همه ما ابناء بشر که:

إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ‌ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِ‌كِينَ. (سوره انعام، آیه 79)

من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است؛ و من از مشركان نيستم.

بالا رو نگاه کن!

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی بالا رو نگاه کن| شرکت پیشرو آساک


داستان کوتاه و خواندنی «بالا رو نگاه کن»

اگر باز شکاری را در قفسی بدون سقف به ابعاد نیم متر در یک و نیم متر قرار دهید، علی رغم قابلیت پروازش، او را کاملا زندانی کرده اید، زیرا باز شکاری همواره پرواز را از روی زمین و پس از دویدن مسافتی به طول سه تا سه و نیم متر آغاز می کند. اگر چنین فضایی برای باز شکاری موجود نباشد، او کمترین تلاشی برای پرواز نمی کند و تمام عمر در یک قفس کوچک بدون سقف زندانی خواهد بود.

خفاش که موجودی بسیار چابک است و شب هنگام پرواز می کند، قادر نیست از روی سطح صتف به پرواز درآید، اگر او را در زمینی مسطح قرار دهند، تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که بدون کنتذل روی حرکاتش جست و خیز کند تا آن که بالاخره به مکان بلندی دست یابد یا خود را در هوا رها کند. سپس در یک لحظه با سرعت با سرعت به پرواز در می آید.

اگر زنبور عسل داخل لیوانی بدون درپوش بیافتد، آنقدر آنجا می ماند تا بمیرد، مگر اینکه آن را بیرون بیاورید. هیچ گاه راه فرار از بالا را نمی بیند و هم چنان در جست و جوی یافتن راهی از کناره لیوان اصرار می ورزد. راه را از جایی می جوید که وجود ندارد تا اینکه کاملا از بین برود.

اکثر مواقع افراد زیادی هستند که مانند باز شکاری، خفاش و زنبور می اندیشند. آن ها با تمام مسایل و موانع در حال کشمکش اند. بدون اینکه بفهمند راه حل مساله، گاهی درست بالای سرشان قرار دارد.

داستان سکه

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی سکه | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی سکه

روزی پسر بچه ای در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه، آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او از بقیه ی روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!

او در طول عمرش، 296 سکه ی یک سنتی، 48 سکه ی 5 سنتی، 19 سکه ی 10 سنتی، 16 سکه ی 25 سنتی، 2 سکه س نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت!

اما در عوض به دست آوردن این ثروت ناچیز! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرادرختی از تیره ٔ افراها جزو تیره های نزدیک به گل سرخیان که درختی است تنومند با برگهای پنجه ای که در باغها و جنگلها می روید. اسپندان . اسفندان . بوسیاه. (فرهنگ فارسی معین ) در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند را ندید؛ پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشدند.

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716