سعادت، کجاست؟

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی «سعادت، کجاست؟» | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی «سعادت، کجاست؟»

سمیناری دعوت شدم که در هنگام ورود، به هر یک از مدعوین بادکنکی می دادند!
سخنران بعد خوشامدگویی از حاضرین که 50 نفری بودند تقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی بادکنک بنویسند و آن را در اتاقی که سمت راست سالن بود، بگذارند و خود در سمت دیگر سالن جمع شوند!
سپس از آنها خواست ظزف 5 دقیقه به اتاق بادکنک ها بروند و هر یک بادکنکی که نامش روی آن بود را بیابد. من همراه سایرین دیوانه وار به جستجو پرداختیم، یکدیگر راهل می دادیم و زمین می خوردیم! هرج و مرجی راه افتاد بود تماشایی ...
مهلت 5 دقیقه با 5 دقیقه اضافه به پایان رسید اما خیلی ها نتوانستند بادکنک خود را بیابند.
این بار سخنران، همگان را به آرامش دعوت کرد و پیشنهاد داد، هر کس بادکنکی را اتفاقی بردارد و آنرا به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده! و بدین ترتیب کمتر از 5 دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داد و گفت: «این اتفاقی است که هر روز در زندگی ما می افتد. دیوانه وار در جستجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ می اندازیم و نمی دانیم «سعادت ما در سعادت و مسرت دیگران است.» به یکدست سعادت آنها را بدهید و سعادت خود را از دست دیگری بگیرید.»

و آیا هدف از وجود انسان، چیزی جز این بوده است؟

ببخشید، شما خدا هستید؟

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی ببخشید، شما خدا هستید؟ | شرکت پیشرو آساک

داستان کوتاه و خواندنی «ببخشید، شما خدا هستید؟»

شب کریسمس بود و هوا سرو و برفی.
پسرک، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش چیزی موج می زد، انگار که با نگاهش، نداشته هایش را از خدا طلب می کرد، انگاری با چشم هایش آرزو می کرد.

خانمی قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد وارد فروشگاه شد. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد، چشمانش برقی زد و با صدایی لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!

الاغ باهوش

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی الاغ باهوش | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی الاغ باهوش

روزی الاغ یک مزرعه دار داخل چاهی افتاد و شروع کرد به سر و صدا کردن، صاحب الاغ که نمی دانست چگونه الاغ را از چاه بیرون بکشد، بعد از مدتی فکر کردن با خود گفت: «چاه که آب ندارد و در نهایت باید پر شود، الاغ هم که پیر است. بنابراین بیرون آوردن الاغ هیچ سودی ندارد.»
صاحب الاغ که تصمیم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسایگانش رفت و از آنها خواست تا در پر کردن چاه به او کمک کنند تا الاغ بیچاره بیش از آن عذاب نکشد. هر کدام از اهالی نیز با بیلی در دست، شروع به ریختن خاک به درون چاه کردند. با ریخته شدن خاک به درون چاه، الاغ شروع به بی قراری کرد و خود را به دیواره های چاه می زد و با صدای بلندی عر و عر می کرد.

اما بعد از مدتی دیگر صدایی از الاغ نیامد!! چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا الاغ بیچاره واقعا زنده به گور شده بود؟ یا قضیه چیز دیگری بود ...؟!

صاحب الاغ وقتی دیگر صدای الاغش را نشنید به درون چاه نگاه کرد و در کمال تعجب دید هر بار که خاک به چاه ریخته می شود، الاغ خاک را از پشت خود می تکاند و روی آن می ایستد. با این کار الاغ توانست با تکاندن خاک از روی خود و ایستادن روی لایه های جدید خاک به دهانه ی چاه برسد و موجب شگفتی صاحب خود و همسایگان شود.

همه ما از چاه مشکلات نه با دست روی دست گذاشتن و تماشای زنده به گور شدن خود، بلکه با تسلیم نشدن در برابر آنها رهایی می یابیم و به زندگانی پرنشاط و موفقی دست پیدا می کنیم ...

داستان مشکل ناسا

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی مشکل ناسا | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی مشکل ناسا

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد؛ آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد. برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتی گراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند، آنها از مداد استفاده کردند!!!

همیشه یادمان باشد در برخورد با مشکلات می توانیم جور دیگری نیز فکر کنیم.

داستان دو فرشته

نوشته شده توسط مدیریت سایت. منتشر شده در کوتاه و خواندنی

داستان کوتاه و شنیدنی دو فرشته | شرکت پیشرو آساک


داستانی کوتاه و خواندنی دو فرشته

دو فرشته، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجلل خود راه ندادند، بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد. وقتي كه فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده، او پاسخ داد: «همه امور بدان گونه كه مي‌نمايند نيستند».

شب بعد، اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان‌نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها كه شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: «چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد».

فرشته پير پاسخ داد: «وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم كه در شكاف ديوار كيسه‌اي طلا وجود دارد. از آنجا كه آنان بسيار حريص و بددل بودند، شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم.

تماس با ما

آدرس دفتر مرکزی: تهران، فاز 3 شهر اندیشه، خ ولیعصر (عج)، بازار بوستان، طبقه دوم، واحد 49

شماره تماس: 02124521651

شماره پیامک: 10002165552165

کد پستی: 3168789716